مهدیار مهدیار ، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات نفسم

ماهی های مهدیاروروزهای پایانی سال 1393

عزیزم سال 1393 با تمام خوبیها و بدی هاش داره تموم میشه البته خدارو شکر اتفاق بدی نداشتیم و بیشتر سال خوبی برامون بود الان که دارم این مطلب رو برات مینویسم دو روز مونده تا عید یا سال جدید 1394 پسرکم تو سال جدید برای همه ارزوی سلامتی و شادی و موفقیت میکنم امیدوارم سال خوبی هم برای ما باشه به امید روزای خوب تو سال جدید این روزا سرگرمیت جوجه ها و ماهی هاشدن راستی یکی از جوجه هاتم مرد مونده یکی صورتیه مرد سبزه مونده تازه گیها با وسایلت بیشتر سر گرم میشی و کمتر سراغ من میای کلمه های جدید مهدیار دودور یعنی دکتر به چایی میگی دایا به شیر میگی دیر به فیل میگی بیل به پا میگی با به دست میگی دس به ماهی میگی ماهیا ...
27 اسفند 1393

مهدیار و جوجه هاش

این جوجه هارو برات خریدم کلی ذوق کردی براشون ولی وقتی دو روز نگه شون داشتیم دیگه نمی خواستی و میذاشتی بیرون و درو محکم می بستی قربون پسرکم برم من تو خودت جوجوی مامانی انقدرم بامزه میگی جوجو الهی فدات بشم ...
25 اسفند 1393

آخر سال 93

عزیزم یه موقع هایی حتی وقتی پیشمی دلم برات تنگ میشه خیلی دوست دارم دلم برای گذشته ها یی که با تو بو دم تنگ میشه وبرای اینده باتو بو دن هم پر میکشه و حالاهم که تورو داریم  احساس خوشبختی میکنیم خیلی دوستت داریم همیشه از خدا سلامتی و شادی میخوام دیگه چیزی بیشتر از این نمیخوام تو این چند وقت  سرما خوردی و تب داشتی با اینکه میدونستم تا چند روز دیگه دوباره خوب میشی شیطونیات شروع میشه  و این یه سرما خوردگی سادس بازم یه موقع هایی به هم میریختم و دوست داشتم هر کاری بکنم تا زودتر خوب بشی هر کاری میکردم تا یه کم استرا حت کنی نمی شد با بی حالی و تبی که داشتی مدام راه میرفتی قربون پسرم برم کلا سرما خوردگیت چ...
16 اسفند 1393

خدایا شکرت

پسرکم  هرگز فراموش نکن هرچه که اتفاق بیافتد تو همواره در آغوش خدا هستی مهدیارم یادت باشد کسی که در مقابل خدا زانو میزند  میتواند در مقابل هر چیزی ایستادگی کند عزیزم نگران فردایت نباش که چه میشود...خدای دیروز و امروزت فردا هم هست ن فسم سعی کن در طوفان عهدی را که با خدا میبندی  در هوای صاف فراموش نکنی همه ی ترس ها "دلهره ها" دلتنگی ها" تنهای ها "و گناه هایمان از آنجای شروع میشود که خدا را در زندگی فراموش کنیم  خدایا از تو سپاسگذارم به خاطر تمام داشته هایم     ...
30 بهمن 1393

اشپز کوچولو

سلام به عزیزه دلم  پسرکم امروز یه کم سرما خوردی و تب داشتی برای همین همش از صبح بهونه میگرفتی منم کلی کار داشتم ولی با دل پسرم راه اومدم و کلی باهات بازی کردم  نه صبحونه درست خوردی نه ناهار  منم زورت نکردم و گذاشتم بخوابی بعد بیدار شدی بخوری  امروز حس آشپزیت اومده بودو قابلمه اسباب بازیتو میخواستی بذاری رو گاز تا مثلا غذا بپزی  منم هر کار میکردم که یادت بره گیر داده بودی و نمیرفتی خلاصه اجازه دادم غذا تو بپزی کلی هم به من غذا دادی فکر کنم غذای خودت رو خوردی سیر بودی آخه چند روز پیش رفته بودیم خونه مادر جون اونجا با هلیا کلی خاله بازی کردی و ما از کاراتون میخندیدیم قربون پسرکم بشم که این دختر...
19 بهمن 1393

سخن خدا قرآن

قرآن خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو خدایا به پسرکم توفیق تلاش در شکست صبر در نوامیدی                  رفتن بی همراه        کار بی پاداش                فدا کاری در سکوت دین بی دنیا                      عظمت بی نام            خدمت بی نان     &nbs...
15 بهمن 1393

انگشتر اقا مهدیار

این انگشترو مادر جون از مشهد برات با یه دست بلوز و شلوار و یه تفنگ خوشکل سوغات آورده که از همه بیشتر از این انگشترت خوشم اومد که اندازه اندازس و توهم دوست داری دستت باشه دست مادر جون درد نکنه عکس اولین انگشتر پسرکم انشاالله حلقه دامادیت عزیزم ...
12 بهمن 1393

مهدیارو عصای عزیز

چند وقت پیش  عزیز اومده بود خونه مامان معصومه و همیشه بهونه میگرفتی که بری پیش عزیز چون عزیز یه عصا دارو توهم کلی از عصا و چوب و هر چیزی که مثل عصا باشه خوشت میاد و دوست داری و هربار کلی با عصای عزیز بازی میکردی  بعد اینکه عزیز رفت میرفتی خونه مامان معصومه کلی دنبال عزیز و البته عصا میگشتی و به همه اشاره میکردی که عصا میخوای بابارسول  هم رفت  اخر دارو خونه و یه عصا برات خرید خیلی ذوق کردی تا حالا انقدر که با این عصا بازی کردی با اسباب بازیهات اینجوری بازی نکردی تو برنامه عمو فیتیله هم هر وقت عصا میبینی دست عموهاست میدوی ومیری عصاتو میاری و هرجابریم میبری مثل خونه مامان امنه  عزیزم داستان داریم با تو ا...
12 بهمن 1393