مهدیار مهدیار ، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات نفسم

عکس مهدیار

این روزا مهدیار سرمون رو حسابی گرم کرده با شیرین زبونیا و شیرین کاریاش  عزیزم  قربونت برم یه موقع هایی میگم اگه تورونداشتم چه کار میکردم دوست دارم تو همین اندازه بمونی و من از شیرین زبونیات که همه چیزو اشتباه میگی لذت ببرم گاهی انقدر دلم هوایت را میکند   شک میکنم به اینکه این دل مال من است یا تو.... نفسم میگیره تو هوایی که هوای تو نیست... دوستت دارم برای سرودنت کلمات را گم کرده ام انگار برای تو جز دوستت دارم جمله دیگری نمیتوان ساخت   ...
10 مرداد 1394

سوغاتی های مهدیار

سلام عزیزه دلم پسرک خوشکلم وسلام به همه ی دوستهای خوبمون عزیزم بعد از 5روز مامان معصومه و بابا رضا از مشهد مقدس برگشتن و گل پسرم خیلی خوشحال شد و کلی سوغاتی برای پسرکم اوردن دستشون درد نکنه این چند روز همش چشم انتظار بودی و تا صدای ماشین یا صدای در رو میشنیدی سریع میدویدی تا ببینی بابا رضا یا مامان معصومه بعد که میدیدی نیستن کلی بهانه میگرفتی  عزیز دلم قربون پسرک شیرین زبونم بشم سوغاتی هات مبارکه دست مامان معصومه وبابا رضا هم درد نکنه انشاالله تنشون سالم باشه و برن مسافرت و برا گل پسرم سوغاتی های خوشکل بیارن   این چند روزی که تنها بودیم مدام با بابا...
1 مرداد 1394

مهدیار شیرین زبون

سلام به  عزیز دلم قربونت برم که انقدر شیرین زبون شدی هرچی ما میگیم شما هم تکرار میکنی و خیلی با مزه کلمه هارو میگی منم کلی فیلم  از حرف زدنت دارم رنگ قرمز  و زرد و صورتی و ابی و سبز رو بلدی بهت میگم چراغ ماشین پلیس چه رنگیه میگی ابی و قرمز البته با لحن بچگونت میگی که باعث میشی بعدش چلونده بشی و بخوریمت  تازه جلو شرکت بابا رسول بیشتر وقت ها یه ماشین پلیس راه نمایی رانندگی وایساده که هربار بری با بابا رسول سوارش میشی و اون اقا پلیسه هم برات اجیر میزنه دیگه میشناسنت رنگ و اسم تمام ماشیناتو میگی  شعر یه توپ دارم قلقلیه و اقا پلیسه و یه پسر دارم و توپ سفیدم  رو با کمک من میخونی ...
28 تير 1394

شیرین کاریهای این روزای مهدیار

عزیزم بیشتر میخوای باهم بازی کنیم تو روسری سرت میکنی مامان میشی منم میشم مهدیار بعد به من غذا میدی و کلی بازی بعد همین که من گریه میکنم دستم رو میگیری میگی مریم توچه مریم پارک  یعنی بریم کوچه بریم پارک یه موقع هایی بابا رسول میشی و همون حرکات و کارای بابا رسول رو انجام میدی منم باید صدات بزنم رسول توهم صدام میزنی فاطی البته بابایی به من میگه فاطمه اما تو نمیتونی هنوز کامل تلفظ کنی  گوشیت زنگ میخوره بهت میگم کی بود رسول جان میگی ای بابا عمو بود مرم سرویس یعنی عمو بود برم سرویس بعد بهت میگم پس اروم برو مهدیار نفهمه اینجا نقش مهدیارو عروسکت داره بعد بهت میگم بستنی و ماست و شیر سر رات بخر بیار این وسط تا ...
16 تير 1394

سفر به شمال بامهدیار

سلام به گل پسر عزیزم   پسرکم دوباره رفتی دریا و کلی بازی کردی این باربا مامان امنه و  اقا جون و محمد رفتیم کلی بهت خوش گذشت هواشم عالی بود خدارو شکر شب قبلش بارون اومده بود  صبح هم یک کم بارون اومد واسه همین گرم نبود  تو دریا باهم رفتیم همین که موج می اومد طرفت جیغ میزدی و ذوق میکردی قربونت برم   مهدیارم یادت باشه من و بابارسول به وسعت همه دریاها دوستت داریم   عـــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــقتیم   م / /;] ...
15 تير 1394

بدون عنوان

پسرکم وقتی میخوای شبها تو اتاقت بخوابی بعضی از اسباب بازیاتو جمع میکنی دورت و میری تو اتاقت میخوابی ولی 4صبح دیگه صدام میکنی و میای پیشم الهی مامان فدات بشه منم دوست ندارم از حالا از من جدا بخوابی   لالا لالا گل پونه گل زیبای بابونه بپوش از برگ گل پیرهن هوا گرمه تابستونه لالا لالا گل شیرین زبانم لالا لالا گلم باشی بزرگ شی همدم باشی خداوندا تو ستاری همه خوابن تو بیداری به حق خواب و بیداری عزیزم را نگه داری امیدوارم همیشه با ارامش بخوابی و خوابای خوب ببینی پسرکم ...
10 تير 1394

ماجراهای ما ومهدیار

سلام به پسرک خوشکلم  وسلام به دوستهای  عزیزمون امیدوارم هر روزتون بهتر از دیروز باشه عزیز مامان این روزا واقعا باهات داستان داریم وقتی تو خونه هستیم  مدام دست منو میگیری تا بریم با هم ماشین بازی بکنیم  با اجر بازیهات برات جاده درست میکنم و با هم بازی میکنیم همش ماشین ابی مال تو ماشین نارنجی مال من بعد  از اینکه چند دور با هم بازی میکنیم ماشینت رو میزنی به ماشین من وبعد هم زنگ میزنی به پلیس تا پلیس بیاد اینجا نقش پلیس رو هم خودت بازی میکنی و با ماشین پلیست میای صداشم در میاری بعد مامان بی چاره رو جریمه میکنی ماشیناتو میچینی رو مبل یکی یکی میندازی شون پایین و میگی ربت تو  دره بعد زنگ ...
6 تير 1394

ماه مهمانی خدا مبارک

سلام پسر عزیزم   ماه رمضان را در پیش داریم این سومین ماه رمضانی هست که پسرکم با ما همراه است  خدا جونم شکرت   پسرک عزیزم ازت میخوام که همیشه و در همه حال حرمت این ماه عزیز رو نگه داری. من همیشه فکر میکنم که تو این ماه بزرگ و پر برکت خدا از همیشه بهمون نزدیکتره  و همیشه این ماه برام رنگ وبوی تازگی داشته .خدا جونم دعا وخواسته من تواین ماه عزیز شفای همه مریضها هستش . فرا رسیدن مــــــــــــاه رمضان    مــــــــــــاه خدا    مــــــــــــــاه بارش رحمت الهی     مبــــــــــــارک      دوستای خوبم التـــــــــــــماس دعــــــــ...
27 خرداد 1394

مهدیار شیرین زبون شده

سلام عزیز دلم پسرک خوشکلم عزیزم خیلی خوشهالم چون تو این ماه یعنی 29ماهگیت زبون باز کردی و خیلی با مزه هرچیزی رو که ما میگیم دست و پا شکسته تکرار میکنی و کم کم داری به زبون میای و حرف میزنی  البته خیلی وقته که کلمه میگی و فکر کنم  نه ماهه یا ده ماهه بودی که شروع به گفتن کلمه کردی ولی جمله نمی گفتی و کلمه هایی هم که می گفتی محدود بو د ولی العان هر چی ما میگیم مثل طوطی تکرار میکنی   بهت میگم اسم بابا چیه میگی سسول بهت میگم اسم مامان چیه میگی باطی   میگم اسم خودت چیه میگی مهدی اسم سارا روهم راهت میگی  همین که تلفن زنگ میزنه میدویی و گوشی رو برمیداری میگی الو سدام خوبی مامان امنه هم عاشق حرف زدنت...
24 خرداد 1394