مهدیار مهدیار ، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات نفسم

اقا موشــــــــــه خونه ما

سلام به همه دوست های خوبمون  وااااااااااااااااااااااااای تازهگی ها تو خونمون یه اقا موشه اومده خیلی شیطونه از دستش نمیدونیم  چه کار کنم یه جاهای خطرناکی میریه ما هم تمام وسایل خونه رو  جمع کردیم دیگه خسته شدم همه جا بهم میریزه یه موقع هایی میخندیم از دستش یه موقعهایی دعواش میکنیم  دیگه همین دوتا کار از دستمون بر میاد بابا رسول که میگه بهت هیچ چیزی نگم ولی من طاقت نمیارم یه وقتایی اعصابمو  خورد میکنی مثلا روتختی رو به هم میزنی بالای میز ارایش میری  پلاستیک زباله های تو گازو بیرون میریزی  اون در زیر اجاق گازو منم به زور باز میکنم نمیدونم والااااااااااااااااااا از دست این وروجک میری رو مب...
10 آذر 1393

مهدیار 23ماهه شده

الهی مامان فدات بشه گل پسرم دیگه کم کم داره اقامی شه عزیزم 23ماهگیت مبارک گل پسری هنوز  قشنگ حرف نمیزنی همون چندتا کلمه قبلو میگی مدام .تازه اگه چیزی نخوای میگی نه مثلا میگم به میخوای اگه نخوای میگی نه  کلمه هایی که میگی ممه (پسونک)بیده(بده)به(ابه)ماما(مامان)بابا  بوف (غذا)اوغ (دوغ) ....وقتی داری نقاشی میکنی میگم چی میکشی میگی گل گل تو خونه مدام با خودت حرف میزنی ولی نمیدونم چی میگی مامان امنه میگه چون میخوای به صحبت بیای انقدر سرو صدا میکنی .عزیز دلم غذا خوردنت هم بهتر شده شیر خشکتم دیگه از این ماه نمیدم به دستور دکترت الان شیر پاستوریزه میخوری .گل پسر مامان همدم من شب که بابا میاد ...
3 آذر 1393

مادرانه ای برای مهدیار

تا عشق امد دردم اسان شد خداراشکر مادر شدم او پاره ی جان شد خداراشکر من باغبان تازه کاری بودم اما او یک غنچه زیبا وخندان شد خدارا شکر او امد و باران رحمت با خودش اورد گلخانه ماهم گلستان شد خدارا شکر سنگ صبورم نور چشمم میوه ی قلبم لبخند زد جانم غزلخوان شد خدارا شکر مادرشدن یک امتهان سخت و شیرین است دلواپسی هایم دو چندان شد خدارا شکر ...
30 آبان 1393

اولین برف امسال

الهی من قربون پسر گلم برم  اولین برفی که امسال اومد ما خونه اقاجون بودیم بردمت تو حیاط با تعجب نگاه میکردی وقتی برف و دادم دستت از ذوق میخندیدی انقدر برف تو دستت نگه میداشتی تا اخر دستت یخ که میکرد مینداختی خیلی خوشت اومده بود امسال اولین سالی که اومدن برف و بارونو درک میکنی عشقم اندازه تمام دونه های بارون و برف دوست دارم نفسم ...
28 آبان 1393

عکسهای مهدیار در محرم 93

باز این چه شورش است که در خلق عالم است            باز این چه روضه و چه عذا و چه ماتم است بازم محرم و حال و هوای نذری و عذا داری و سینه زنی از راه رسید امید وارم عذا داریها و نذریامون قبول درگاه حق باشه  امام حسین از ما قبول کنه پسری مامان چند روزی از محرمو رفتیم  خونه اقاجون اونجا با مامانی و محمد میرفتیم مسجد مامان معصومه هم واست لباس عربی با تبل و زنجیر خرید و امسال پسرکم عذا داری میکردی سینه میزدی و تو دسته زنجیرم میزدی یا علـــــــــــــــــی اصـــــــــــــــــــــــــــغر حسین نگدار  شیر خوارهای عذا دارت باش ...
24 آبان 1393

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامان گل پسرم دوباره اخر هفته شده نمی دونم این اخر هفته ها دلم بهونه داره و همیشه دوست دارم یه برنامه ای یا مهمون داشته باشیم یا مهمونی باشیم البته اگه خونه هم باشیم برنامه فیتیله و عمو فیتیله هارو باهم میبینیم منم  اخر هفته ها این برنامه عموهارو واست ضبط میکنم و تو طول هفته برات میذارم خیلی دوست داری بابا رسول همین شبا میاد خونه میذاره و دوتایی میبینین یه موقع هایی هم سر دیدن برنامه اختلاف نظر پیدا میکنین نمیدونم  واسه تو ضبط میکنم یا بابایی خداییش برنامه هاشون خیلی شادو جذابه  برای شرکت تو برنامه هاشون هم اقدام کردم ولی بچه های بالای پنج سالو رو شرکت میدن تو هنوز کوچولویی ...
24 مهر 1393