مهدیار مهدیار ، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

خاطرات نفسم

سخن خدا قرآن

قرآن خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو خدایا به پسرکم توفیق تلاش در شکست صبر در نوامیدی                  رفتن بی همراه        کار بی پاداش                فدا کاری در سکوت دین بی دنیا                      عظمت بی نام            خدمت بی نان     &nbs...
15 بهمن 1393

انگشتر اقا مهدیار

این انگشترو مادر جون از مشهد برات با یه دست بلوز و شلوار و یه تفنگ خوشکل سوغات آورده که از همه بیشتر از این انگشترت خوشم اومد که اندازه اندازس و توهم دوست داری دستت باشه دست مادر جون درد نکنه عکس اولین انگشتر پسرکم انشاالله حلقه دامادیت عزیزم ...
12 بهمن 1393

مهدیارو عصای عزیز

چند وقت پیش  عزیز اومده بود خونه مامان معصومه و همیشه بهونه میگرفتی که بری پیش عزیز چون عزیز یه عصا دارو توهم کلی از عصا و چوب و هر چیزی که مثل عصا باشه خوشت میاد و دوست داری و هربار کلی با عصای عزیز بازی میکردی  بعد اینکه عزیز رفت میرفتی خونه مامان معصومه کلی دنبال عزیز و البته عصا میگشتی و به همه اشاره میکردی که عصا میخوای بابارسول  هم رفت  اخر دارو خونه و یه عصا برات خرید خیلی ذوق کردی تا حالا انقدر که با این عصا بازی کردی با اسباب بازیهات اینجوری بازی نکردی تو برنامه عمو فیتیله هم هر وقت عصا میبینی دست عموهاست میدوی ومیری عصاتو میاری و هرجابریم میبری مثل خونه مامان امنه  عزیزم داستان داریم با تو ا...
12 بهمن 1393

عکس مهدیار

الهی من فدای گل پسر خودم برم که انقدر خوش عکسه چند روز پیش با بابا رضا و مامان معصومه بردیمت عکاسی تا برای دفترچه بیمه ی پسرکم عکس بگیریم  اول که رفتیم داخل همش میگفتی نه نه نه و میخواستی بریم بیرون بعد مامانی و با بابا رضا راضیت کردن تا بالاخره ازت عکس بگیریم  چون ادامس تو دهنت بود همش در حال جویدن بودی ادامس رو  تو ماشین بهت دادم هر کاریهم کردم اونجا به من ندادی دیگه بهت اونجا میگفتیم مهدیار بخند تو هم خیلی بامزه به زور میخندیدی  در کل باید ازت فیلم میگرفتیم نه عکس چون همه ی کارات فیلمه خوشمزه مامان خیلی دوست داریم نفسم ...
11 بهمن 1393

شیرین کاری های مهدیار

سلام به همه ی دوستهای خوب وبلاگی مون و سلام به پسرک گلم که این روزا خیلی شیطون شده و مامانشو اذیت میکنه یه موقع هایی دوست دارم زودتر بزرگ بشی و بعضی از کاراتو خودت انجام بدی ولی وقتی شیرین کاریاتو با بابا رسول میبینیم دوست داریم همین اندازه بمونی و زمان کند بگذره تا ما از این خوشمزه بازیهات لذت ببریم و شارژبشیم قربون پسرکم برم که با اومدنت به زندگیمون روحی تازه بخشیدی و به خودم میبالم به خاطر داشتن پسر با محبتی که بی مقدمه میادو صورتم رو میبوسه ومنم بغلت میکنم و یه دل سیر بوست میکنم دیشب بابا رسول دراز کشیده بود فیلم نگاه میکرد که اومدی بوسش کردی تا اومد بغلت کنه فرار کردی قربون پسر با محبت و مهربونم برم خوب حالا بع...
7 بهمن 1393

یه روز جمعه گرم و افتابی تو زمستون

امروز روز جمعه روز عیدم بود وما چون هیچ برنامه ای نداشتیم تصمیم گرفتیم بریم بیرونو از هوای خوب لذت ببریم وااااااای انگار نه انگار که زمستونه هوا بیشتر بهاریه تا زمستونی دلمون واسه یه برف درست و حسابی لک زده به بابا رسول میگم انقدر هوا گرمه نکنه درختا جونه بزنن والا دیگه به قول بابا رسول میگه درختاهم موندن چه کارکنن شمشادا بعضی هاشون از پایین ساقه دارن سبز میشن خوب بریم سر اصل مطلب چون خیلی وقت بو د که بیرون نرفته بودیم یعنی پارک کلی ذوق کردی و با بچه ها بازی کردی شیطون مامان منم که کلی لباس تنت کردم از ترس اینکه سرما نخوری لباس اسکی پوشیدم تنت چون میخواستیم بریم پیست ولی طرف پیست خیلی شلوغ بود و احتمال دادیم ترافیکم باشه گذاشتیم واسه ...
19 دی 1393