خاطرات نفسم
X

http://zibasaz.niniweblog.com/مادر




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 14:25 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام به گل پسر عزیزم همدم روزهای تنهاییم روزای بلند تابستون شروع شد و هیچ برنامه ای برای پسرک و خودم نمیتونم بچینم چون شرایطش نیست واقعا و من از تو خونه موندن واقعا خسته میشم گل پسرمم اگه نباشه که هیچی خداروشکر که تورو دارم و صبح به امید خدا وبعد هم به امید پسرکم چشمامو باز میکنم یه وقتایی خیلی دلم پر میشه و میگیره نمیدونم چرا دوست دارم با کسی دردو دل کنم ولی کسیرو پیدا نمیکنم از بیمهری اطرافیان خیلی دلم میگیره و فقط دلم گرمه که خدا همه چیزو میبینه و واگذارشون میکنم به خدای بزرگ من ادم بیخیالی نیستم مسعولیت پذیرم درمورد خیلی چیزا ارزش قاعلم و ناراحت میشم و این اخلاقمو دوست ندارم دوست دارم بیخیال باشم به همه چیز شاد باشم حداقل انرری منفی نداشته باشم و بتونم در ظاهرم که شده راضی و شاد خودمو تو زندگی نشون بدم که روی بقیه اقر منفی نذارم درمورد بی مهریای اطرافیان بی اهمیت باشم ولی یه وقتایی فکرم نا خواگاه در گیر میشه و دلم میگیره
گل پسرم بزرگ شدی خیلی چیزارو درک میکنی من چیز زیادی از زندگی نمیخوام ولی احساس میکنم دیگه خیلی بی برنامه دارم جوونیمو میگذرونم
عزیزکم یه وقتایی خیلی دلگیر میشم و تنها چیزی که تودلم میگم با خودم اینکه خدای ماهم بزرگه خدایی دارم که از دل من خبر داره و جواب رفتارای دیگرانم میسپارم دست خودش
مهدیارم بدون مامان عاشقته و خیلی دوست داره امیدوارم حداقل بزرگتر شدی تو درکم کنی البته الانم بزرگترین دل داری وجود گرم تو عزیزکم
نمیدونم الان ساعت یازده و نیم شبه تو بابا رسول رفتین سرویس منم شیرتو گرم کردم که اومدی بخوری و بخوابین و یه دفعه دلم خواست که این چیزارو بنویسم شاید یه کم سبک بشم
دیگه روزا خیلی سخت میخوابی خوراکتم کمه گل پسرم ولی من با اینکه حرص میخورم به روت نمیارم عزیزم همه میگن بزرگتر بشه خوب میشه و منم تمام تلاشمو کردم برات واسه همین سعی میکنم زیاد سر مسعله غذا خوردن گیر بهت ندم
برای عید فطری با خاله سعیده اینا رفته بودیم دامنه قله دماوند دشت شقایقا بد نبود خوش گذشت خداروشکر
در اخر از خدا تن سالم و دل خوش برای همه دوستای وبلاگی و خودمون میخوام نگاه قشنگ گلپسرمو به خدا میسپارم امیدوارم مادر خوبی برات باشم عزیزکم زندگی من
























[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | 23:22 | نویسنده : مامان فاطمه |


سلام به همه دوستای عزیزم
و گل پسرم
بهارتموم شده و دو روزه وارد ماه تابستان شدیم
وااای که من به شخصه دوران کودکی چقدر انتظار این ماه میکشیدم و دوست داشتم چون مدرسه ها هم تعطیل میشد و تو کوچه ما غروبا بچه ها با هم جمع میشدیم و بازی میکردیم جلو در حیاط تاب میبستیم لی لی بازی میکردیم و خلاصه دور از هیاهو و مشکلاتی که تو زندگی بود شاد بودیم و همین که دیگه تکالیف مدرسه نداشتیم چقدر خوب بود
گل پسرم تاج سرم امروز بابا رضا استخر بادیتو برات اوردو کلی پسرکم توش اب بازی کرد فدای گل پسرم که عاشق اب بازیه الانم اومدیم بالا از خستگی خوابیدی
خدایا همین که حال پسرم خوب است
خنده بر لب دارد برای من کافیست
پسرم را به نگاه مهربان خودت میسپارم










✍️ تایید و ثبت مطلب


[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | 17:33 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام خوبین پسرکم عزیزم خداروشکر که دارمت و در روز کلی برای من شیرین زبونی میکنی
چند روز پیش با مامان امنه و اقاجون و محمد رفتیم ناهار بیرون خیلی خوش گذشت عزیزم عاشق ابشاری هر جا ابشار میبینی ذوق میکنی فدات بشم
































[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 15:48 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام به همه دوستان خوب وبلاگی
خیلی خوشحال شدم که از طریق تلگرام میتونم وبلاگ گل پسرمو به روز رسانی کنم
چون تبل شده بودم اینستاگرام و تلگرام چون دسترسی اسون داشتن واقعه تبل شدم و دیگه اینکه بخوام پای کامپیتور بشینمو نداشتم ولی دیگه با این امکان که گذاشته شده خیلی راحت میتونم همه جا از خاطرات گل پسرکم مطلب بذارم و واقعا از مدیریت نی نی وبلاگ ممنونم خیلی خیلی ممنون
چند روز پیش سفره چندروزه به شمال داشتیم با مامان معصومه و بابا رضا بابا رسول مارو رسوندو خودش به خاطر کارش نتونست بیاد جاش خالی بود پسرکم یه آبو هوایی عوض کردی حسابی بازی کردی تودریا
الانم که این مطلبو مینویسم ساعت نه سی وپنج دقیقه صبح و گل پسرم خوابه روز ششم ماه مبارک رمضان 1396وگل پسرمن چهارسالو پنج ماهه شده
مهدیار شیرین زبون و شیطون من گل پسرم هنوز بعضی کلمه هارو اشتباه تلفظ می کنی و ما کلی از دستت میخندیم
مثلا به استخون میکی اسخنون
به تمساح میگی تسماح
به استکان میگی اسکانان
به قابلمه میگی قالبمه
وچندتا کامه دیگه که الان یادم نیست عزیزم من و بابا رسول عاشقتیم و تمام سعیمو میکنم که از پس تربیت خوب تو بر بیام یه کم لجباز شدی شاید به خاطر حمایت کردنته ولی من بازم یه وقتایی دلم نمیادو کوتاه میام
با ساراجون که اصلا نمیسازین واقعا نمیدونم چرا انقدر ضد هم شدین طوری که خاله عادله خونه مامان امنه هستن ما نمیریم کلی دلم براشون تنگ میشه چون بریم نیم ساعت اول خوبین بعد دعوا ها و جیغ زدنا و گریه کردناتون شروع میشه


عکس امروز که خوابی عزیزم









تو راه برگشت از شمال







چوب بزرگ پیدا کردی داری میاری بذاری تو اب ماهی بگیری



فدای خندیدنت







این مدلم خودت خواستی عکس بگیری





بابا رضا رو با زور بردی اون بالا



دنبال چوب بلند واسه ماهیگیری میگردی



لب رودخونه وسط جنگل نور













بازارگل

























اینم پونه هاییه که با هم کندیم از نزدیکیه خونه و الان اوردیم داری برام میشوری فدای دستای کوچیکت عاشقتم







[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 10:05 | نویسنده : مامان فاطمه |

 

سلام به گل پسر عزیزم و‌دوستان چندتا عکس از عید امسال بازم عکس مونده سر فرصت میذارم تو ویبت  به یادگار بمونه برات

فدای گل پسرم بشم من عیدتون مبارک 😘😘😘😍😍😍😍




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1396 | 21:22 | نویسنده : مامان فاطمه |

 

 

 

 

سلام به همه دوستای خوب وبلاگیمون😘

پسرکم بعد چهار سال عمه مهربونشو دید 😍😘کلی از دیدن عمه میترای عزیز ذوق کرد عزیزم یه سفر چند روزه به ارمنستان زیبا داشتیم که عمه میترا هم قرار شد بیاد ارمنستان ببینیمش سفری پر از خاطره های خوب واز همه بهتر دیدن عمه بود 😆

خیلی رابطه خوبی با عمه داری و‌کلی حرف شنوی داری از عمه میترا شبا هم پیش عمه میخوابی سه روز دیگه از مسافرتمون مونده تو خیلی وابسته شدی حیف که عمه میترا از پیشمون میره و  معلوم نیست که چند وقت دیگه عمه رو ببینیمش 😔

مثل همیشه عمه میترا برای گل پسرم کلی سوغاتی و کادوهای قشنگ خریده دست گلش درد نکنه خیلی زحمت کشیده 🌹🌹🌹

یه هلیکوپتر کنترلی برات خریده عمه و همینجا با عمه قرار گذاشتی که خلبان بشی 👨👨

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395 | 23:43 | نویسنده : مامان فاطمه |

 

سلام گل پسر عزیزم ☺

پسرک چهارساله من فدای اون چشمای نازت بشم خیلی وقته که دیگه از کارا و شیرین زبونیات برات مطلب نذاشتم 😍😍

عزیزم من و بابا رسول خیلی دوستدداریم حسابی زبون میریزی و یه وقتایی هم یه حرفایی میزنی که اصلا به سنت نمیخوره 😚

یه سوالهایی میپرسی که هم خنده داره وهم بعضیاشون نشون میده که فکرت به کجاها که نمیرسه 👦

مثلا می پر سی فرق موشک و هوا پیما چیه؟؟✈✈🚀🚀

همش دوست داری بازی کنی من تا جایی که بتونم باهات بازی میکنم و سعی میکنم پسرکم حوصلش سر نره چون این روزها کار بابا رسولم بیشتر شده و‌خیلی کمتر از قبل بیرون میرم و‌چون هوا هم سرده نمیشه رفت بیرون زیاد🌁❄⛄☔

الان نزدیک چهار پنج روزه که برف سنگینیم اومده الانم که دارم این مطلبو میذارم برات کلی برف اومده و همچنانم داره میاد تو هم پایین پیش مامان معصومه ای بابا رسولم سر کاره❄❄❄

مهدیار یه وقتایی کلی شلوغ بازی در میاری و خونه رو‌میکنی پر از اسباب بازی ولی منم میبینم در حال خودتی و داری بازی میکنی دلم نمیاد دعوات کنم 😶

چند وقت پیشا خاله عادله و سارا جون اومده بودن خونمون خیلی خوش گذشت بهت این دو روزی که پیشمون بودن الان یه وقتایی میگی مامان چرا رفتن زنگ بزن به خاله عادله بگو بیان خونمون دلم برا سارا تنگ شده الهی فدای دلت بشم دیروز میگفتی مهمون بگو بیاد خونمون خونمون پر بشه من حوصلم سر رفته 😁

انشالله هوا خوب میشه و همش میبرمت بیرون و خونه مامان امنه حسابی بچم سرش گرم باشه 😊

یه یه هفته دیگه میریم دیدن عمه میترا یه مسافرت در پیش داریم و بعداز چهار سال قراره عمه میترا رو ببینی  با مامان معصومه و بابا رضا میریم ارمنستان عمه میترا هم‌میاد اونجا که ببینیمش دلمون خیلی برا عمه میترای مهربون تنگ شده😃 

عاشق خونه مامان امنه هستی و همش دوست داری بریم اونجا

😊خیلی اقاجونو دوست داری یه وقتایی که سارا جون و خاله عادله هست میریم خونه مامان امنه خدارو شکر الان دیگه باهم کم و بیش کنار میاین تو سارا ولی چون تقریبا هم سن هستین وقتی به یه چیزی گیر میدین نه میشه تورو راضی کرد نه سارارو😐 فدای شما بشم😘😘😘😘

 






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 بهمن 1395 | 15:38 | نویسنده : مامان فاطمه |

 

🎊💗سالروز  آمدن فرشته ای به زمین با آسمانی ترین ارزوها 

تولدت مبارک نفسم دوست دارم🎊💗

 

با آمدن تو بهترین و زیباترین لحظات وارد کلبه خوشبختیمان شد

تورا از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایمان بمان

وبدان تا بی نهایت عاشقانه دوستت داریم

💜💜💜💜💜💜💜🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | 23:24 | نویسنده : مامان فاطمه |

 سلام به همه دوستای وبلاگیمون عزاداریاتون قبول باشه انشالله

ماهم مثل هر سال چند روز عزاداری رو رفتیم خونه مامانم اینا 

اینم چندتا از عکسای مهدیار جونم و ساراجون خاله 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395 | 21:53 | نویسنده : مامان فاطمه |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 شهريور 1395 | 15:10 | نویسنده : مامان فاطمه |

سلام به گل پسر عزیزم و دوستای وبلاگی عزیزمون 

تو این روزای گرم تابستونی با پسرکم میریم استخر خیلی دوست داری 

انقدر استعدادتم خوبه تو شنا کردن البته هنوز مربی نداری چون میگن واسه شما زوده هنوز ولی مربی بچه ها که تو استخره خیلی خوشش اومده از تو همش میگه چه پسر نترسی داری الهی فدات بشه مامان 

تو‌خونه هم استخربادیتو برات میذاریم تو حیاط ظهرا هوا گرمه میری اب بازی میکنی

 

 

 

     

چند روز پیا هم یه سفر شمال رفتیم کلی تو‌دریا بازی کردی کلا شنا و اب بازی رو خیلی دوست داری

 

 





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 مرداد 1395 | 12:01 | نویسنده : مامان فاطمه |

سلام به گل پسر عزیزم 

عزیزم یه دنیا دوست دارم ماشالله شیطون شدی کلی شیرین زبون شدی و زبون میریزی چندتا شعر و قصه و داستان بلدی همه کارتای صد افرینو‌بلدی خلاصه در روز سرمونو گرم میکنی با کارات عزیزم 

خیلی وقتها بابا رسول میادو مارو میبره پارک کلی بازی میکنی خدارو شکر میکنم که گل پسری مثل تو‌رو به ما داده نور چشمم عزیزه دلم خیلی دوست داریم من و بابا رسول 

 

 

قلب




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 تير 1395 | 21:41 | نویسنده : مامان فاطمه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد