خاطرات نفسم

http://zibasaz.niniweblog.com/مادر




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 14:25 | نویسنده : مامان فاطمه |


نقاشی ماشین مهدیار با کمک مامانش من رو تخته کشیدم توهم همراه من میکشیدی



اینم یه نقاشی دیگه چشم چشم دو ابرو



[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 | 20:52 | نویسنده : مامان فاطمه |

 

 

 

 


 

 

 

 


دایی محمد عشق خواهری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پدر پسری


سلام به گل پسرم امروز اول اذر ماه غروبه دارم شام درست میکنم یه چندتا مطلب یادم بود گفتم برات بنویسم
گلپسرم خداروشکر میکنم که تو بابا رسول مهربونو دارم عاشقتونم یه چند وقتی مریض شده بودم و به چیزی جز سلامتیم فکر نمیکردم ولی خداروشکر الان بهترم و به خودم قول دادم که دیگه حرص الکی و غم و غصه نخورم خوب زندکی بالا پایین داره کم و زیاد داره واینکه بعضیا دل ادمو میشکونن ناراحت میکنن یه چند وقت واقعا اعصابم به هم ریخته بود به خاطر بعضی چیزا ولی دیگه نمیخوام بهشون فکر کنم واینکه اینو بهت بگم هرکسی که اذیتت کرد فقط یک کلمه واگذارشون کن به خدا همین خدا خودش هم از دل تو خبر داره وهم از نیت اونا عزیزم امیدوارم از کسای که دوسشون داری بدی نبینی چون اون موقع دلت بیشتر میگیره و میشکنه

عزیز دل مامان با اقاجونو مامان امنه رفته بودیم ابسرد اتیش کردیم چایی اتیشی و سیبزمینی خوردیم حسابی خوش گذشت سارا جونم باهامون اومد یه کم تو ماشین باهم کل کل کردین و ما حواصتونو پرت میکردیم که به هم گیر ندین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 


سارا جونو مهدیاری

 

 

 

 


عاشقتونم

 

 

 

 


فدای مامان مهربونم

 

 

 

 

 

 

 

 


جیگر خالش

 

 

 

 


مهدیارو سارا جونی دارن میرن خونه مادر

 

 

 

 


جیگری مامان داره برام ظرف میشوره فدات بشم یه مایع ظرف شویی کوچیک مامان معصومه بهت داده یه وقتایی دوست داری کمکم کنی منم استقبال میکنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 


دایی محمد عشق خواهری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 | 19:21 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام
محرم امسال چقدر زود گذشت واقعا این ده شب اول عمر ادمی خیلی کوتاس امیدوارم عزاداریاتون قبول باشه
این چند شب مثل هرسال رفته بودیم حسینبه محل خودمون پسروم عاشق سینه زنی و تعزیه و زنجیر زنیه قربونت برم من گل پسری




پسرکم زنجیرم زدی تو دسته ولی نتونستم عکس ازت بگیرم عاشقتم خدا همه بچه هارو برا پدر مادراشون ببخشه الهی












[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 12:18 | نویسنده : مامان فاطمه |


مهدیار وقتی عروس میشه پسرکم خوب بچس دیگه دلش میخواست عروسم بشه و لباس عروس تنش کنه با دامن توری منم دوست داشتم که تجربه کنه فداش بشم
بلاخره نفهمیدیم عروس دوست داره بشه یا داماد



وقتی پسرکم داماد میشه 🕵



[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 شهريور 1396 | 23:47 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام بر همگی بازم سفر به شمال و دریا با مهدیار کلی خوش گذشت بهت قربون پسرک شجام بشم که ماشالله نه از دریا میترسه نه اسب سواری


تو اون شیشه نوشابه ای که دستته دوتا ماهیه که دایی محمد از دریاچه الیمالات برات گرفته و تو کلی ذوق کردی ولی اوردیمش نزدیک خونمون تو پارک تو حوضش رهاشون کردیم تو اب



پسرکم در حال ماسته بازی











مهدیار دایی محمد و بابا رسول













اینم دایی محمد عزیز







پسرک اسب سوارم



پسرکم خسته وگرسنه بعد از شنا



[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 شهريور 1396 | 23:38 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام به همه دوستان عزیز و سلام به گل پسر ورزشکارم
پسرکم امروز جشن ژیمناستیک داشتین خیلی خوش گذشت جایزه گرفتیو اولین تقدیر نامه امیدوارم همیه بچه ها موفق باشن پسرک منم تو همه مراحل زندگیش موفق و سر بلند باشه مامان فدای پسر ورزشکارش


مهدیارو مربی مهربونش خانوم بهاری







عکس دست جمعی با بچه های ژیمناستیک مهدیار از سمت چپ پایین سومی فدای اون نشستنت و نگاه کردنت



اینم اولین تقدیر نامه گل پسرم

عزیزم اینو بدون مامان عاشقته داشتن تو منو از تمام نداشتن های دنیا بی نیاز میکنه مهدیارم گل پسرم تا حالا کسی تو زندگی عزیزتر از تو برام نبوده و نیست و نخواهد داشت کلی آرزوهای خوب برات دارم عزیزم دنیای من و بابا رسولی تو خوشکلم از خدا ممنونم به خاطر وجود تو تو زندگیمون


[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 شهريور 1396 | 23:24 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام به همه دوستای خوبمون
پسرک عزیزم فدای خندهای قشنگت و شیطنتات بشم مامان عاشقته
پسرکم ورزشکار شده الان چند وقته که مامان معصومه اسمتو ژیمناستیک نوشته تو هم خیلی استقبال کردی و دوست داری میری ورزش ژیمناستیک کلا به ورزش علاقه داری انشالله دیگه تا زمان مدرسه رفتنت میذاریم بری ژیمناستیکو ادامه بدی


اولین ورزشی که یاد گرفتی پل زدن بود







اینجام داری با مامان معصومه میری باشگاه







گل پسرم با مامان معصومه



اینم مربی مهربونتونه



[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1396 | 8:54 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام به گل پسر عزیزم همدم روزهای تنهاییم روزای بلند تابستون شروع شد و هیچ برنامه ای برای پسرک و خودم نمیتونم بچینم چون شرایطش نیست واقعا و من از تو خونه موندن واقعا خسته میشم گل پسرمم اگه نباشه که هیچی خداروشکر که تورو دارم و صبح به امید خدا وبعد هم به امید پسرکم چشمامو باز میکنم یه وقتایی خیلی دلم پر میشه و میگیره نمیدونم چرا دوست دارم با کسی دردو دل کنم ولی کسیرو پیدا نمیکنم از بیمهری اطرافیان خیلی دلم میگیره و فقط دلم گرمه که خدا همه چیزو میبینه و واگذارشون میکنم به خدای بزرگ من ادم بیخیالی نیستم مسعولیت پذیرم درمورد خیلی چیزا ارزش قاعلم و ناراحت میشم و این اخلاقمو دوست ندارم دوست دارم بیخیال باشم به همه چیز شاد باشم حداقل انرری منفی نداشته باشم و بتونم در ظاهرم که شده راضی و شاد خودمو تو زندگی نشون بدم که روی بقیه اقر منفی نذارم درمورد بی مهریای اطرافیان بی اهمیت باشم ولی یه وقتایی فکرم نا خواگاه در گیر میشه و دلم میگیره
گل پسرم بزرگ شدی خیلی چیزارو درک میکنی من چیز زیادی از زندگی نمیخوام ولی احساس میکنم دیگه خیلی بی برنامه دارم جوونیمو میگذرونم
عزیزکم یه وقتایی خیلی دلگیر میشم و تنها چیزی که تودلم میگم با خودم اینکه خدای ماهم بزرگه خدایی دارم که از دل من خبر داره و جواب رفتارای دیگرانم میسپارم دست خودش
مهدیارم بدون مامان عاشقته و خیلی دوست داره امیدوارم حداقل بزرگتر شدی تو درکم کنی البته الانم بزرگترین دل داری وجود گرم تو عزیزکم
نمیدونم الان ساعت یازده و نیم شبه تو بابا رسول رفتین سرویس منم شیرتو گرم کردم که اومدی بخوری و بخوابین و یه دفعه دلم خواست که این چیزارو بنویسم شاید یه کم سبک بشم
دیگه روزا خیلی سخت میخوابی خوراکتم کمه گل پسرم ولی من با اینکه حرص میخورم به روت نمیارم عزیزم همه میگن بزرگتر بشه خوب میشه و منم تمام تلاشمو کردم برات واسه همین سعی میکنم زیاد سر مسعله غذا خوردن گیر بهت ندم
برای عید فطری با خاله سعیده اینا رفته بودیم دامنه قله دماوند دشت شقایقا بد نبود خوش گذشت خداروشکر
در اخر از خدا تن سالم و دل خوش برای همه دوستای وبلاگی و خودمون میخوام نگاه قشنگ گلپسرمو به خدا میسپارم امیدوارم مادر خوبی برات باشم عزیزکم زندگی من
























[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | 23:22 | نویسنده : مامان فاطمه |


سلام به همه دوستای عزیزم
و گل پسرم
بهارتموم شده و دو روزه وارد ماه تابستان شدیم
وااای که من به شخصه دوران کودکی چقدر انتظار این ماه میکشیدم و دوست داشتم چون مدرسه ها هم تعطیل میشد و تو کوچه ما غروبا بچه ها با هم جمع میشدیم و بازی میکردیم جلو در حیاط تاب میبستیم لی لی بازی میکردیم و خلاصه دور از هیاهو و مشکلاتی که تو زندگی بود شاد بودیم و همین که دیگه تکالیف مدرسه نداشتیم چقدر خوب بود
گل پسرم تاج سرم امروز بابا رضا استخر بادیتو برات اوردو کلی پسرکم توش اب بازی کرد فدای گل پسرم که عاشق اب بازیه الانم اومدیم بالا از خستگی خوابیدی
خدایا همین که حال پسرم خوب است
خنده بر لب دارد برای من کافیست
پسرم را به نگاه مهربان خودت میسپارم










✍️ تایید و ثبت مطلب


[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | 17:33 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام خوبین پسرکم عزیزم خداروشکر که دارمت و در روز کلی برای من شیرین زبونی میکنی
چند روز پیش با مامان امنه و اقاجون و محمد رفتیم ناهار بیرون خیلی خوش گذشت عزیزم عاشق ابشاری هر جا ابشار میبینی ذوق میکنی فدات بشم
































[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 15:48 | نویسنده : مامان فاطمه |
سلام به همه دوستان خوب وبلاگی
خیلی خوشحال شدم که از طریق تلگرام میتونم وبلاگ گل پسرمو به روز رسانی کنم
چون تبل شده بودم اینستاگرام و تلگرام چون دسترسی اسون داشتن واقعه تبل شدم و دیگه اینکه بخوام پای کامپیتور بشینمو نداشتم ولی دیگه با این امکان که گذاشته شده خیلی راحت میتونم همه جا از خاطرات گل پسرکم مطلب بذارم و واقعا از مدیریت نی نی وبلاگ ممنونم خیلی خیلی ممنون
چند روز پیش سفره چندروزه به شمال داشتیم با مامان معصومه و بابا رضا بابا رسول مارو رسوندو خودش به خاطر کارش نتونست بیاد جاش خالی بود پسرکم یه آبو هوایی عوض کردی حسابی بازی کردی تودریا
الانم که این مطلبو مینویسم ساعت نه سی وپنج دقیقه صبح و گل پسرم خوابه روز ششم ماه مبارک رمضان 1396وگل پسرمن چهارسالو پنج ماهه شده
مهدیار شیرین زبون و شیطون من گل پسرم هنوز بعضی کلمه هارو اشتباه تلفظ می کنی و ما کلی از دستت میخندیم
مثلا به استخون میکی اسخنون
به تمساح میگی تسماح
به استکان میگی اسکانان
به قابلمه میگی قالبمه
وچندتا کامه دیگه که الان یادم نیست عزیزم من و بابا رسول عاشقتیم و تمام سعیمو میکنم که از پس تربیت خوب تو بر بیام یه کم لجباز شدی شاید به خاطر حمایت کردنته ولی من بازم یه وقتایی دلم نمیادو کوتاه میام
با ساراجون که اصلا نمیسازین واقعا نمیدونم چرا انقدر ضد هم شدین طوری که خاله عادله خونه مامان امنه هستن ما نمیریم کلی دلم براشون تنگ میشه چون بریم نیم ساعت اول خوبین بعد دعوا ها و جیغ زدنا و گریه کردناتون شروع میشه


عکس امروز که خوابی عزیزم









تو راه برگشت از شمال







چوب بزرگ پیدا کردی داری میاری بذاری تو اب ماهی بگیری



فدای خندیدنت







این مدلم خودت خواستی عکس بگیری





بابا رضا رو با زور بردی اون بالا



دنبال چوب بلند واسه ماهیگیری میگردی



لب رودخونه وسط جنگل نور













بازارگل

























اینم پونه هاییه که با هم کندیم از نزدیکیه خونه و الان اوردیم داری برام میشوری فدای دستای کوچیکت عاشقتم







[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 10:05 | نویسنده : مامان فاطمه |

 

سلام به گل پسر عزیزم و‌دوستان چندتا عکس از عید امسال بازم عکس مونده سر فرصت میذارم تو ویبت  به یادگار بمونه برات

فدای گل پسرم بشم من عیدتون مبارک 😘😘😘😍😍😍😍




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1396 | 21:22 | نویسنده : مامان فاطمه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد